بادوستان
ان زمان چگونه مي توانستم خود را از نگاه جسورانه ي تو پنهان کنم
تو مانند سايه اي به دنبالم بودي
واندکي بعد ساليان دراز چگونه در تمناي اندکي خرد نگاه سرد تو را جستجو مي کردم؟
و اکنون چگونه مي توانم بال و پر خود را از ان همه نا ملايمت نجات بخشم؟ايا مرا توان پروازي دگر هست؟
چگونه مرا مي ديدي؟ان زمان که غرق درروياهاي نو جواني در پي بر کردن تاريخ و جغرافيا خود نيز گم بودم؟
بي خبر از اينکه هندسه و حساب زمان
خوابي ديگر برايم مي ديد
هوس هاي کودکانه ي تو مانند ابرهاي سياه مانع از تابيدن بلوغ فکريت بودند
وبعد از ان چگونه مرانمي ديدي من که با تمام وجود خود را برايت منور ساخته بودم ؟چگونه صدايم را نشنيدي من که
ذره ذره ي وجودم فرياد سر مي داد
از ان نور پر فروغ گويي کرم شب تابي باقي بود که شب بي ستاره ي تو را اندکي نور مي داد. تو در سايه ي ان نور
جشن گرفتي ساليان دراز
ان غزال تيز پا
پر از احساس
پر از حس ناتمام خراميدن
اکنون پاي در بند صياد
شب تاب منفعلي بود
بي دست و پاي
بي روح
تنها وظيفه اش اين بود
که بدون احساس شب سرد تو را گرم کند.
ولي خود در تمناي اندکي گرمي
اندکي مهر
درس انجماد اقيانوس را از بر مي کرد
جغرافياي ان حس
بسي پهناور بود
وتاريخ نانوشته ي ان بسي کهن
مي گويند تا بود همين بود
ولي نه هرگز
تا کي دوران کودکي اين قدر طولاني
دوران بي بلوغ زندگي تو
اين گونه بي پايان
اکنون در ميان سالي سن تو
گويي تازه
دبستاني شدي
و کم کم دوران نو جوانيت جلوه گر مي شود
جوانيت اي ي ي بد نيست
تو کم کم
داري بلوغ را هجي مي کني
مي فهمي
ولي هزاران افسوس که خيلي دير
اکنون در ميان طوفان زندگي
مي خواهي تکه هاي شکسته ي اين قايق را جستجو کني
ولي نمي يابي
تکه هاي شکسته ي اين سبو را
هرگز
نتواني حتي حس نزديکي بخشي
چرا که قلبي که شکست
بند نمي توان زد
حسي که يخ بست و زمستان هاي طولاني بر ان گذشت در سياه چال هاي تاريخ يخچال شد
اکنون ديگر نمي خواهم صداي نبض زمان را در ضربان هاي قلب من احساس کني چرا که دير فهميدي
ديگر نمي خواهم در معرض تابش نور نگاهت باشم
چرا که مانند ستاره اي بسيار دور گويي هزاران سال نوري در راه بودي تا به من رسيدي و اين زمان براي من بسيار دير است
حسین یاری فیروزآباد